همه عمر برندارم سر از این خمارومستی !
آشنایی از قول دوستی تعریف می کرد که روزی در سن حدود 30 سالگی با پدر پروفسور و متشخصش به باغی دعوت می شوند و بعد از نهار بساط ویلون نوازی از آنهایی که نوازندگانش می گویند هرچند صدا ندارد ولی صفایی دارد که مپرس و مشغول یک دود و دو دودش که بشوی دودورودودودت راه میافتد پهن می شود و جناب پروفسور هم دودی می گیرند و در پاسخ نگاه متعجب آقازاده می فرمایند این لامذهب ترک ندارد و امروز بعد از 30 سال خماری دوباره نشئه شدم.
امروز که بعد از حدود شش ماهی که به جبر رایانه سوز شدن تا حد زیادی از بلاگم و نت دور بودم و فقط گاهی پکی در حدنوشتن یک پستک و چک کردن آمار به کامپیوتر بانو می زدم، بالاخره رایانه دار شدم ودلی سیر از عزای نت بازی درآوردم ، دیدم حکایت ما و این نت و بلاگ هم شده همان حکایت جناب پروفسور و این لامذهب هم ترک ندارد وهرچه ازش دوری بگزینیم فقط دوره خماری را طولانی کردیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 19:40 توسط حاجی مسکو
|
رشته ای بر گردنم افکنده دوست