همه عمر برندارم سر از این خمارومستی !

آشنایی از قول دوستی تعریف می کرد که روزی در سن حدود 30 سالگی با پدر پروفسور و متشخصش به باغی دعوت می شوند و بعد از نهار بساط ویلون نوازی از آنهایی که  نوازندگانش می گویند هرچند صدا ندارد ولی صفایی دارد که مپرس و مشغول یک دود و دو دودش که بشوی دودورودودودت راه میافتد پهن می شود و جناب پروفسور هم دودی می گیرند و در پاسخ نگاه متعجب آقازاده می فرمایند این لامذهب ترک ندارد و امروز بعد از 30 سال خماری دوباره نشئه شدم.

امروز که بعد از حدود شش ماهی که به جبر رایانه سوز شدن  تا حد زیادی از بلاگم و نت دور بودم و فقط گاهی پکی در حدنوشتن یک پستک و چک کردن آمار به کامپیوتر بانو می زدم، بالاخره رایانه دار شدم  ودلی سیر از عزای نت بازی درآوردم ، دیدم حکایت ما و این نت و بلاگ  هم شده  همان حکایت جناب پروفسور و این لامذهب  هم ترک ندارد وهرچه  ازش دوری بگزینیم فقط دوره خماری را طولانی کردیم.

 

مهلتی بایست تا خون شیر شد

البته هنوز نشده فقط چون به لطف مصاحبه ای  که رفیق شفیق و یار امین  مان در روزنامه همشهری چاپیدند مدتیست که کانتر زنگ خورده جاسوسک دکان خاک گرفته مان زیادی می چرخد به حدی که حدنسابش در دوران علی اکبر خوانی وبلاگ هم شکسته شد ، مجبور شدم رایانه از جان و جانان شیرین تر روس بانو را برای دقایقی عاریه بگیریم که عرض سلامی داشته باشم خدمت دوستان جدید و عرض ارادت و پوزش خواهی محضر یاران قدیم .

 

یکی نیست بگه حاجی شما رو چه به این حرفها نوشت : باید به این رفیق شفیقمان بسپاریم حالا که مصاحبتشان چنین دم مسیحایی دارد که گردش کانتر رو به قبله وبلاگ بنده را نه تنها احیا کرده بلکه به بالاتر از روزهای اوجش رسانده یک مصاحبه هم کارکنند با عامل مشترک کند شدن چرخش چرخ زندگی مردم و سانتریفیوژها ، شاید آنها هم گردششان به روزهای اوجش برگشت .