خنده مقدّرانه!
عادتی که با غذای شب مونده پشت پنجره برای سه چهار پرنده شروع شده بود واین اواخر تبدیل شده بود به سهمیه تقریبا روزی نیم کیلویی گندم کبوترها که در سبد خرید خانوار ما قرار گرفته بود و طی دو وعده صبح و ظهر در ظرف مخصوص غذای پرنده ها روی بالکن، برای کبوترهایی که حالا با اضافه شدن رفقا و تولد نسل دوم وسومشون نزدیک به 60 تایی می شدند، ریخته می شد.
جوون ترها و مخصوصا نسل سومی ها که تقریبا همگی ساکنین و متولدین سوراخ سمبه های اطراف منزل ما هستند تقریبا هر روز از حدود ساعت 8 صبح کم کم سر و کله شون پیدا می شه و روی نرده های بالکن جاگیر می شن و یکی دوتا شون مأمور نوک زدن به شیشه برای بیدار کردن ما می شن و بقیه هم مشغول دعوا سر جاهای نزدیکتر به ظرف غذا
بعد از صرف صبحانه هم همون اطراف روی لب پنجره همسایه ها آفتاب می گیرند تا نزدیک ظهر که دوباره قصه صبح تکرار می شه
دیروز یکی از دوستان پزشکم که از قضیه مطلع شد به دودلیلی که یکیش مربوط به ما می شد ودیگریش به اونها ما رو از ادامه این کار توی فصل گرما منع کرد ودلایل ایشون این بود که اضافات این کبوترها سرشار از آلایندهای صنعتی موجود در هوای مسکوست و ممکنه با گرم شدن هوا که درو پنجره ها رو باز می ذاریم به ما منتقل بشه و این پرنده ها هم اگر عادت کنند به یکجا نشینی با سردتر شدن هوا این عادت از سرشون نمی پره و به علت تحرک کم یخ خواهند زد.
استدلال ایشون ما رو قانع کرد و امروز صبح مقدار یک وعده ای گندم باقی مونده رو براشون ریختیم و کافه رسما تعطیل شد
سر ظهر که سر و صدای دعواشون سر جا دوباره بلند شد اول خنده ام گرفت و توی دلم گفتم بیچاره ها دارن سر هیچ وپوچ به سر و کله هم می زنن وخبر ندارند که دیگه از غذا خبری نیست و بعد هم یاد این حدیث قدسی افتادم که خدا خطاب به بندش می گه "تقدیر من به تدبیر تو می خندد"
رشته ای بر گردنم افکنده دوست