در گذشت نقش اول بزرکترین شاهکار هالیوود !

امروز صبح که مشغول وب گردی توی "لیو ژورنال"* بودم  دیدم یک از بلاگ هایی که اکثر مطالبش در مورد سینماست ، برای اعلام خبر درگذشت "نیل آرمسترانگ" از این عنوان "در گذشت نقش اول بزرکترین شاهکار هالیوود !" استفاده کرده و در زیر هم اینطوری توضیح داده بود که یک فیلم زمانی به یک شاهکار تبدیل می شه که بتونه یک دروغ بزرگ رو باور پذیر کنه و قطعاً فیلمی که تونسته دروغ بزرگ سفر به ماه رو تا حدی باور پذیر کنه که هنوز هم بعد از گذشت 43 سال عده زیادی از مردم دنیا اعقاد به واقعی بودنش دارند بزرگترین شاهکار سینمای امریکا و هالیوود به حساب میاد

برام جالب بود که دیدم در بین روس ها هم افرادی هستند که به " دروغ بزرگ بودن سفر به ماه" اعتقاد دارند


* ливжурнал به آدرس  http://www.livejournal.ru/ ارائه دهنده سرویس وبلاگ به زبان روسی


بعد نوشت : دوستان مجهز به فیلترشکن اگر این فیلم رو هم ببینند بد نیست


بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

پیش نوشت : این پست بیشتر از محض ریا جهت اطلاع نوشته شده و حس کنجکاوی دوستانی که می خواستند در مورد روس بانو بدونند رو هم ارضاء می کنه :)

 دهه سوم ماه مبارک دو سال پیش شرایطی پیش اومد که به معنای واقعی احساس اضطرار می کردم،

 اکثر رفقا حتی هم خونه ایم برگشته بودند ایران و با اونهایی هم که مسکو بودند رابطه چندان خوبی نداشتم، ایران هم نمی تونستم برم و کاملاً احساس تنهایی می کردم

ضعف حاصل از روزه روزهای 18 ، 19 ساعته ، گرمای بی سابقه نزدیک به 40 درجه اون روزهای مسکو  با دود  آتش سوزی جنگل های نزدیک  که اونقدر غلیظ بود که حتی برای 5 دقیقه هم نمی شد پنجره ها رو بازگذاشت چه برسه به بیرون رفتن و قدم زدن کاملاً من رو خونه نشین کرده بود تا حدی که حتی برای مراسم شب های قدر هم  نرفتم مسجد

از صبح روز بیست و دوم یک ختم قرآن رو شروع کردم و بعد از افطار بود که ختمم تموم شد

 حس خیلی خوبی داشتم و بعد از قرآن به سر گرفتن 5 دقیقه ای،  شروع کردم توی ذهنم یادآوری کردن آشنا های دور و نزدیک و برای هر کدومشون هم اون حاجتی که به ذهنم می رسید دارند از خدا می خواستم و آخر سر هم خواستم هر چه زودتر از این تنهایی خلاص بشم

بعد از نماز صبح خوابیدم و چهره  غریبه ای که چند بار به صورت مبهم توی خواب دیده بودم و همیشه حضورش توی خواب هام برام علامت سوال بود رو این بار بصورت کاملاً واضح دیدم  تا حدی که بعد از اون  اگر می دیدمش می شناختمش و این بار احساس می کردم بین من و اون یک رابطه ای هم هست

مراسم عید فطر رایزنی فرهنگی روز بعد از عید بود و شب قبل از مراسم توی صفحه او کانتکتم* یک نفر با اسم عجیب غریب  "شهیر صالح"  که عکس پروفایلش هم عکس یک موش صحرایی بود و زن یا مرد بودنش هم مشخص نبود با فونت روسی برام نوشت "عید فطر شما مبارک"

آنلاین بود و من هم به روسی براش تبریک فرستادم و توی لیست دوستانم ادش کردم

بعد از چند دقیقه چت کردن متوجه شدم یک  خانم روس اهل مسکوست که از 6 سال قبل بخاطر رشته اش توی دانشگاه با زبان عربی و فارسی آشنا شده و همین هم باعث شده دو سال بعد از اون مسلمان بشه  وتبریک رو هم به این دلیل برای من فرستاده که شبیه کسی بودم که برای آشنایی با اسلام راهنماییش کرده بودو این اسم رو هم بعد از مسلمون شدن همون راهنما براش انتخاب کرده بود

از من کمک می خواست تا اطلاعاتی در مورد تحصیل علوم دینی توی ایران بهش بدم ! 

 قرار شد من سرچی توی اینترنت بکنم و فرداش توی مراسم جشن عید اطلاعات رو بهش بدم و چون قبلاً چند بار رفته بود رایزنی می گفت همه کارمند های اونجا می شناسنش و به من نشونش می دن

به محل مراسم  رسیدم و از یکی از کارمند های رایزنی سراغش رو گرفتم و چون گفت هنوز نیومده  تصمیم گرفتم جلوی در سالن منتظرش باشم که  حضور یک نفر باعث شد کاملاً خانم صالح  رو فراموش کنم

غریب آشنای خواب های من از جلوم رد شد و رفت داخل سالن و من هم پشت سرش رفتم و با فاصله چند صندلی با اون نشستم و توی کل مراسم حواسم به اون بود

بعد از مراسم هم تا رفت پالتوش رو تحویل بگیره پشت سرش رفتم و دنبال یک بهونه بودم تا سر صحبت رو باهاش باز کنم که  یاد خانم صالح افتادم و  به عنوان یک احتمال خیلی بعید به ذهنم رسید شاید این دختر خانم رویا های من  خانم صالح  رو بشناسه و به هر حال اگر هم نمی شناخت، بهانه خوبی بود برای شروع صحبت

جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم ببخشید  خانم صالح ... و قبل از اینکه ادامه بدم ... رو می شناسید؟ فوری  با لهجه روسیش جواب داد "بعله، ببخشید من دیر شدم ،خداحافظ" و چند ثانیه بعد که از حالت هنگ شدگی  خارج شدم  متوجه شدم  رفته

شب سایت رو که باز کردم دیدم برام پیام گذاشته و عذرخواهی کرده و توضیح داده با یکی از دوستانش قرار داشته ونمی تونسته با من صحبت کنه

منتظر شدم تا  آن لاین بشه  و قرار اولین ملاقاتمون رو برای فرداش  توی مسجد تاریخی مسکو گذاشتیم و 77 روز بعدش _یعنی روز عید غدیر_  توی مسجد ناواتروف** همون کارمند عزیز رایزنی که من سراغش  رو ازش گرفته بودم عقد ازدواج ما رو خوند


* В контакте  که خونده می شه "اوکانتکته" به معنای در تماسه و اسم یک شبکه اجتماعی شبیه فیس بوکه و اکثراً روس ها از این شبکه بجای فیس بوک استفاده می کنند 

** مسجد خاتم الانبیاء واقع در محل سکونت دیپلماتهای ایرانی  در خیابون ناواتروف که به همین اسم هم مشهوره