چهار سال پیش در چنین روزی!

انگار* همین چهار سال پیش بود که وقتی بالای شرمیتوا رسیدیم و از پنجره هواپیما برف های روی زمین نشسته رو دیدم ، حباب دل خوش کنکی که چهار ماه ، هر روز با مقایسه دمای هوای تهران و مشهد با مسکو  و دیدن اختلاف  دمای جزئیشون برای خودم ساخته بودم ترکید و شستم خبر دار شد که نخیر این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.

هنوز نمی دونستم  که سیم کارت هم می تونه خیلی ارزون یا حتی مفت باشه وتجربه ای نداشتم که بهم ثابت کنه چنج کردن پول توی فرودگاه برای کسی که می خواد توی یک شهر برای مدت طولانی بمونه حماقت محضه (حتی اگر دوست عزیزی که برای استقبال شما به فرودگاه میاد اصرار کنه که یکی از صرافیهای داخل فرودگاه کورسش عالیه و اصلاً این احتمال وجود نداشته باشه که این دوست عزیز با اون صرافی بده بستونی دارند) و بهمین دلیل برای خریدن یک کارت تلفن ( که بعد ها فهمیدم 50 روبل اعتبار داره و به بنده 100 روبل قالب کردند و بعد از یک تماسی که باهاش در فرودگاه گرفتم فقط ارزش کلکسیونی داشت )برای تماس گرفتن با دوست استقبال کننده که تاخیر داشت  10 دلار رو به بدترین کورس ممکن چنج کردم و بعد هم که دوست عزیزمون اومدن برای خریدن سیم کارتی که به خاطر بالا بودن تعرفش فقط یک روز مهمون گوشی من بود به راهنمایی ایشون 500 یورو با کورسی کمی بهتر از اون بدترین چنج کردم 

ترافیک، مسیر یک ساعت و نیمه فرودگاه تا رودن رو برای ما 5 ساعته کرد و تیم کور کننده بارقه های امید 3 هیچ جلو افتاد.

به اصرار همون دوست عزیز و تاکیدشون بر حلال بودن غذا ساعت 7 شب برای صرف یکجای صبحانه و نهار و شام به کافه میراژ رفتیم اما بوی لولیا کباب بقدری برام مشمئز کننده بود که به خوردن برنج نپخته کفایت کردم

دم بیرون اومدن برای اطمینان خاطر در مورد حلال بودن غذا از صاحب عرب رستوران سوال کردم و اون هم جواب داد مرغ و گوسفندمون حلاله اما جوابش در مورد این که لولیا کباب رو از چی درست می کنید تا آستانه شکوفه زدن من رو پیش برد و این یعنی 4 بر صفر

خوابیدن  توی خوابگاه نسبتاً تمیز 13 با ارفاق داور که قرار نبود بیدی باشه که به این بادها بلرزه بازی رو مساوی کرد

روز دوم تا شب به کارهای مقدماتی و ثبت نام گذشت و سومین روز ، روزتجربه های خوب و شیرین بود و همین تجربه ها مقدمه ای شد برای تولد « حاجی مسکو » و شب همون روز با کشف اولین کافی نت شبانه روزی داخل محوطه خوابگاه، اولین پست وبلاگ رو نوشتم ، وبلاگی که قرار بود یادداشت روزانه باشه و الان بزور ماهی یکی دو پست در اون نوشته  می شه و اصلی ترین دلیلش هم همونه که توی مطلب پایینی گفتم


* انگار نه واقعاً 4 سال پیش بود 26 آبان 88 ، برای نوشتن این پست نیاز نبود به پست های قدیمی مراجعه کنم یا حتی به ذهنم فشار بیارم چون تمام لحظات خاطراتی که توی این پست نوشتم بعلاوه تمام لحظات این چهار سال عین آینه جلوی چشمامه و برای همین این چهار سال برای من 4 سال بود نه کمتر و نه بیشتر  

حرف می زنم پس نیستم

یکی از دوستان که تا حدودی حق استادی به گردن بنده داشت یک تئوری داشت مبنی بر اینکه کسانی که حرف می زنند نمی تونن بنویسن و بالعکس کسانی که می نویسند خیلی اهل حرف زدن نیستند و  می گفت به همین دلیله که اکثر نویسنده های خوب سخنران خوبی نیستند و اکثر سخنران ها هم اهل قلم نیستند

بنا بر این تئوری برای دوستانی که گاهی می پرسند چرا کمتر اینجا هستم و یا اصلا نیستم می شه اینجوری توجیه کرد که چون بر عکس روز های اول حضورم در مسکو  که تقریبا نه هم زبونی پیدا می کردم و نه گوش شنوایی الان  گوش های شنوا و هم زبون ها زیاد شدند حس نویسندگی بنده هم افت کرده و جای خودش رو به گفتمان (همون وراجی سابق)  داده 

همین